|
گورستان سرزمین خاطره ها یک روز هم خاطره گوی من خواهد شد
|
بی خبر بی میل خود تنها به اینجا امدم
بی خبر زندانی دنیا شدم آخر چرا ؟
من مگر گفتم خدا می خواهم این ویرانه را ؟

می رسد روزی که تنها در کنار قبر من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

از روی سیاه جاده ها فهمیدم با زندگی من و تو بازی کردند

روی آن شیشه تب دار تو را (( ها )) کردم
رسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
_You_dont_love_a_woman_because_she_is_beautiful.jpg)
اگه روز گار بی رحمه تو مهربون باش اگه افتاب می سوزونه تو سایبون باش
اگه سرما کمین کرده کنار باغچه واسه گلهای نیمه جون تو باغبون باش

آسمان رنگ شب یلدا گرفت یاد تو آمد به قلبم جا گرفت
تا سحر غم با دلم هم خانه بود از فراق تو دلم دیوانه بود
یاد تو چندیست مهمانم شده خاطراتت آفن جانم شده
هرچه میگویم سخن از یاد توست در سکوت من فقط فریاد توست

رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم
قصد این قوم فریب است بیا برگردیم
آن که یک روز دل به نگاهش دادیم
خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم
عشق بازیچه شهر است ولی در دل ما
دفتر عشق نجیب است بیا برگردیم

بودنم را هیچ کس باور نداشت هیچکس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
او که خوابیده است در این گورسرد بودنش را هیچ کس باور نکرد

می خوام برم به آسمون ستاره ها رو پاک کنم
خاطره های عشقتو میون ابرا خاک کنم
می خوام برم به آسمون خورشیدو خاموش بکنم
شعله چشمای تو رو شاید فراموش بکنم

وقتی تو نباشی واژه کم میاد بی تو بوی شب میدن ترانه هام
شعر من بدون تو خط میخوره عقربه از رو ترانه می گذره
ساعتم به وقت شهر مرده هاست حالا هی خاطره پشت خاطره

فقط یه پرونده بودم که تا ابد بسته شدم
خاطره های لعنتی ولم کنین دارم میرم
شماها زندگی کنین من دیگه باید بمیرم
اگه کسی سراغمو از شماها گرفت بگین
اون مث زندهها نبود یه مرده بود فقط همین

رفتی اما قطره قطره پشت پایت ریختم حجم شادی ر اشکستی بی نهایت ریختم
طاقتم پژمرد وقتی خالی از عطرت شدم یک بهار از اطلسی ها را به جایت ریختم
در غروبی تشنه ی باران دیدارت شدم آهی از اعماق قلبم تا خدایت ریختم
گفتم این دیوار ها را می شکافی خشت خشت شعری از فنجان احساسم برایت ریختم
کوله بارت چون که بستی مثل دریا در خودم وسعتی از اشک سوزان پشت پایت ریختم

بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدردوست دارم
اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم
داری کجا ها میکشی باز این دل در به درو
قشنگ مهربون من این جوری از پیشم نرو
بری هزار سال هم بشه چشم انتظارت میمونم

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که میدانم مرگ ویرانگرچه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست اعتباری نیست!...
بین مرگ وآدمی قول و قراری نیست
من که میدانم اجل ناخوانده وبیدادگر
سرزده می آید و راه گریزی نیست
پس چرا؟پس...پس چرا عاشق نباشم؟

![]() |
Welcome To Java Script Code