|
گورستان سرزمین خاطره ها یک روز هم خاطره گوی من خواهد شد
|
صلیب بیانداز که تمام مردم بفهمند در سینه ی تو گورستان من است....

عشق یعنی حاصل جمع دو دل .....عشق یعنی ضرب دل در ضربان یار......
کاش از عشقم در پرانتز نگهداری می کردم.
افسوس که دیر شد و در عاشقی مشروط شدم

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی توی این کابوس درد رویای مهربونمی

جای دستان تو بر پنجره بود .نازنینم تو چطور؟

تاری از زلف سیاهش را داد........وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من .......انتظار سر راهش را داد

جالبه همونی که بهت زندگی میده برات شمارش معکوس رو وشروع کرده

کهنه فروش داد میزنه چراغ شکسته می خریم کفشهای پاره می خریم
اسباب کهنه می خریم
بی اختیار داد می زنم کهنه فروش قلب شکسته می خری؟
دلتنگیم می نشینم و خویش را مرور می کنم

بعضی روزها دلم برات تنگ میشه
نمی خوام اشگهام رو گونه هام جمع بشه
نمی خوام نگام تو نگات گرم بشه
نمی خوام واسه رفتنت آسمون دلم بارونی شه
نمی خوام دلم ساکن دل سنگت بشه
نمی خوام تو دیده هات قلبم ترد بشه
نمی خوام چشمام تو جاده ی سرنوشت خشک بشه
نمی خوام با یاد خاطراتت چشمام بارونی شه
نمی خوام روی بخار پنجره بنویسم هنوزم دوست دارم
نمی خوام اشگام زیر بارون مخفی شه
نمی خوام دیدن دوباره تو برام عذاب بشه
نمی خوام غمم پیش رهگذرا " مخفی شه
نمی خوام قلبم تو جاده ی زندگی تنها باشه
نمی خوام رسیدن به آرزو هام رویا شه

مواظب اونی که الان داره این نوشته رو می خونه باش چون برام خیلی عزیزه

بازهم دوستت دارم 

به خودم گفتم: تو نوازشگر احساس غم آلوده من می مانی
ولی افسوس تو آن نیستی
آن کوچک پاک
که من از پاکی اندیشه خود پروردم
وبزرگش کردم
من نمی دانستم که تو با ضجه هر رهگذری می خوانی
هیچ دل بر تو نمی باید بست
مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود
سنگ دل نیستم اما
دل من می خواهد که تو را با خشم به خاک اندازد

شب و روز به یادت وپی نگاهتم
به گمونت اگه نیستی واسه تو ناراحتم
نه عزیزم کور خوندی حالا دیگه من راحتم
هنوزم فکر می کنی توی رویای چشاتم
لبام به خنده وا نمیشن به فکر خاطره هاتم
بعد از دست دادنت خیلی من بی کس و کارم
واسه حرفای قشنگت هنوزم چشم انتظارم
به گمونت اگه نیستی واسه تو ناراحتم
نه عزیزم کور خوندی حالا دیگه من راحتم
افتادم یه گوشه ایی نه که با غم تو ساختم
پی انتقا مم و نگی که دنیامو باختم
فکر نکنی آخریا حرفامو حاشا می کنم
یا تو بخت سیاه تو من خودمو جا می کنم
به گمونت اگه نیستی واسه تو ناراحتم
نه عزیزم کور خوندی حالا دیگه من راحتم
۲۰ دی بد جوری دمغ بودم احسا سم گل کرد این آخرین شعری که گفتم
کاش تو بیای اونو از بر بکنی
بخدا ..........
![]()
مرگ از ناشناخته می آید
تاریکی از وجود خویش
نقطه پایانی بیش از این باقی نمی ماند
آنگاه که روح بدن را ترک گوید
این عارضه ای است که بشر ترجیح می دهد فراموشش کند
سایه ها و ضجه ها
یکدیگر را در میان جهان در دام هم یافتند
زندگی گذشته تو نفرت انگیز بود
سرنوشت امروز تو همانا عذاب کسی دیگر است
از جان کندنت احساس لذت می کنم
ضمیر ناخودآگاهِ دیوانه ام را می شکافند
از زندگی هیچ نگرفتم ، جز خواری
و از مرگ لذتی بی معنی
آیا امکان دارد که پس از مرگ خشنود باشیم؟



نا رفیق به این میگن

**۱ کم نظر بدین بد نیستا**



يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛
آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی
خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که
نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...



من تو را دوست دارم ... به هر
قيمتی !!!





به ياد تو .......
هر وقت به ياد تو مي افتم احساس مي كنم چيزي بايد بنويسم .
چند خط از دريا .چند خط از فرشته ها چند خط از مهرباني ......

سکوت را می پذیرم
اگر بدانم روزی با تو ســــخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم
اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود
مـــرگ را می پذیرم
اگر بدانم روزی تـــــــو خواهی فهمید کـه
دوستت دارم

کاشکی یک قصه بودی که می شد تورو نوشت
کاشکی همسفر بودی توی راه سرنوشت

خيلي وقت بود دنبال يه فرصت ميگشتم تا بتونم فرياد بزنم.....
بگم آهايي آدما دلم گرفته ..دلم از اين همه بي مهري گرفته
کجاييد که ببينيد اونقدر بي مهري و بي محبتي ديدم که منم شدم يکي
از خودتون
تا حالا شده با خودت احساس گناه کني؟!احساس گناه از احساسي که

داري...

اگه زشت باشن مي گن کي اينو مي گيره!
اگه تپل باشن مي گن چه گوشتيه!
اگه لاغر باشن مي گن چه مردنيه!
اگه مودبانه حرف بزنن مي گن چه لفظ قلم حرف مي زنه!
اگه رک و راست باشن مي گن چه بي حياست!
اگه يه خورده فکر کنن مي گن چقدر ناز مي کنه!
اگه سري جواب بدن مي گن منتظر بود! اگه تند راه برن مي گن داره مي ره سر قرار!
اگه اروم راه برن مي گن اومده بيرون دور بزنه ول بگرده


که روی همون نقلب نوشت:زبالهای تان را اینجا خالی نکنید

اي خدا HARDدلم FORMAT مكن FILD من را خالي بركت مكن
OPTION غم را خدايا ON مكن FILE اشكم ر اخدايا RUN مكن
DELTREE كن شاخه هاي غصه را سردي و افسردگي را هرسه را
JUMPER شادي بيا تا SET كنيم سيستم اندوه را REST كنيم
نام تو PASSWORD درهاي بهشت آدرس E-MAIL سايت سرنوشت
اي خدا روز ازل CAD داشتي mouseبود اما مگر PADداشتي؟
كه چنين طرح 3D مي زدي طرح خود بر روي CD مي زدي
تا نيفتد BUG در انديشه مان تا كه ويروسي نگردد ريشه مان
اي خدا از بهر ما ايمن فرست بهر دل هاي پر آتش FAN فرست
اي خدا حرف دلم با كي زنم؟ HELP مي خواهم كه F1 مي زنم

به دنبالت مي روم ساحل به ساحل
گريزان مي شوم از غمش دريا به دريا
به سويش مي روم رويا به رويا
به جان دل مي خواهمش حسرت به حسرت
از دوريش در ماتمم غم ها به غم ها
به شوق ديدنش ديوانه ام مجنون به مجنون
بيا و شمع خانه ام باش شعله به شعله
به آرزويت بنشسته ام
و
از دوريت غم بگرفته ام

تنها جاي پر كشيدن قفسه
حالا كه سكوت ما نمي شكنه
بين ما فاصله فرياد مي زنه
زير سقف اين زمستونه كبود
تو بگو گناه من يكي چي بود
يه دفعه قلبا همه سنگي شدن
پس بده دوباره چشماتو به من
ميــــون اين آدمــــاي آهنـــــي
نبايد تو هـــــم دلم رو بشكني
ولي افسوس ديگه انگار خوابيدي
حتي به گريه ي من گوش نمي دي !
وقتي كه پشت سكوت پنجره
حتي لبخند تو رو باد مي بره
وقتي تو غربت خيس كوچه ها
ستاره مي شكنه اما بي صدا
از كدوم طرف بايد به هم رسيد ؟
به كدوم لحجه بايد فرياد كشيد ؟

آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت

یادت نرود
دستهایت را برایم بفرست
و دستمالی سفید و خیس
می دانم با رفتن تو
دوباره تب خواهم کرد
گفتم برمی گردی
باور نکردی
و اضطراب را از گوشه لبانم چیدی
و من چه سردم بود
با آنکه اصلا باد نمی آمد
راستی چرا سوت قطار را نشنیدم؟!
با آنکه به رنگ چشمانم بود.
وقتی گم می شدی
چون کودکی من در باد.
دیریست از این ریل های متروک
دست و سلام و بوسه ای نمی گذرد
و تو هنوز دستهایت را برایم نفرستاده ای
و دستهای من در امتداد خطوطی موازی
می دود و ذوب می شود
و می دانم
بعد از این شعر
دوباره تب خواهم کرد

آره خسته شدم
ولی با این که خسته شدم اما تا آخرش هستم عزیز

قصه من و تو
نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...
چقدر این زندگی زیباست
که من بعد از چه طولانی زمانی
یافتم عشق و تو را با هم
تو را من دوست می دارم
اگر چه خوب می دانی
و با تو زندگی زیباست
و بی تو زندگانی...
Welcome To Java Script Code