تبليغاتX
www.hadi0111.blogfa.com
گورستان سرزمین خاطره ها یک روز هم خاطره گوی من خواهد شد
وقتی که یک مسیحی میمیرد بر سر مزارش صلیبی می گذارند .حال تو نیز بر گردنت

صلیب بیانداز که تمام مردم بفهمند در سینه ی تو گورستان من است....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 10:30  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

روزهای اول تحصیل در مکتب عشق مدام فرمولهای عشق را با خودمم مرور می کردم

عشق یعنی حاصل جمع دو دل .....عشق یعنی ضرب دل در ضربان یار......

کاش از عشقم در پرانتز نگهداری می کردم.

افسوس که دیر شد و در عاشقی مشروط شدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 10:22  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی توی این کابوس درد رویای مهربونمی

tarane-eshgh.persianblog.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 10:9  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

من که یادت بودم وقت آن ساعت شوق که همه خیسی و دلتنگی شهر

جای دستان تو بر پنجره بود .نازنینم تو چطور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 9:59  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

گفتمش بی تو چه باید کرد؟عکس رخساره ی ماهش را داد ...گفتمش همدم شبهایم کو؟

تاری از زلف سیاهش را داد........وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد

یادگاری به همه داد و به من .......انتظار سر راهش را داد

 

http://dezfoul.net/~niko/picture/nikobolgtinkingofyou.jpg

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 9:42  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

دستت را بذار روی قلبت.......این ساعت عمرت است که دارد تیک تیک می کند .....

جالبه همونی که بهت زندگی میده برات شمارش معکوس رو وشروع کرده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 11:2  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

کهنه فروش داد میزنه چراغ شکسته می خریم کفشهای پاره می خریم 

اسباب کهنه می خریم

بی اختیار داد می زنم کهنه فروش قلب شکسته می خری؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 10:58  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

بگذار ابری ترین شعر هایمم را با غریب ترین لهجه بخوانم این عادت من است که هر غروب بر ایوان

دلتنگیم می نشینم و خویش را مرور می کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 10:51  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

 

بعضی روزها دلم برات تنگ میشه

نمی خوام اشگهام رو گونه هام جمع بشه

نمی خوام نگام تو نگات گرم بشه

نمی خوام واسه رفتنت آسمون دلم بارونی شه

نمی خوام دلم ساکن دل سنگت بشه

نمی خوام تو دیده هات قلبم ترد بشه

نمی خوام چشمام تو جاده ی سرنوشت خشک بشه

نمی خوام با یاد خاطراتت چشمام بارونی شه

نمی خوام روی بخار پنجره بنویسم هنوزم دوست دارم

نمی خوام اشگام زیر بارون مخفی شه

نمی خوام دیدن دوباره تو برام عذاب بشه

نمی خوام غمم پیش رهگذرا " مخفی شه

نمی خوام قلبم تو جاده ی زندگی تنها باشه

نمی خوام رسیدن به آرزو هام رویا شه

 

zz

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 9:47  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 9:45  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

موقعی که خدا پنجره بهشتو باز کرد منو دید ازم پرسیدامروز چه ارزویی داری؟؟گفتم :خدایا همیشه

مواظب اونی که الان داره این نوشته رو می خونه باش چون برام خیلی عزیزه

چه جالب...!مراقب خودتون باشید سعی کنید زیاد جوگیر نباشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 17:50  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

Audrey Tattoo
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 16:59  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

تنها و غمگین می روم تا اوج دنیا می روم
تا اشک همراه من است تا عمق دریا می روم
من با تمام بی کسی تا شهر دلها می روم
تا اوج دریای جنون با عشق تنها می روم
دنبال نور و روشنی امروز و فردا می روم
در انتظار هم نفس در خواب و رویا می روم
واندر دل تاریک شب با ماه زیبا می روم
در جستجوی عاشقی بی یار و تنها می روم
یا رب من تنها چنین با سیل غمها می روم
با یاد تو هر لحظه من تا آسما نها می روم

بازهم دوستت  دارم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 16:56  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

آن زمان که عطر نگاهت را زندانی خود می دیدم

به خودم گفتم: تو نوازشگر احساس غم آلوده من می مانی

ولی افسوس تو آن نیستی

آن کوچک پاک

که من از پاکی اندیشه خود پروردم

وبزرگش کردم

من نمی دانستم که تو با ضجه هر رهگذری می خوانی

هیچ دل بر تو نمی باید بست

مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود

سنگ دل نیستم اما

دل من می خواهد که تو را با خشم به خاک اندازد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 16:50  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

به گمونت یه لحظه چشم به راهتم    

                                      شب و روز به یادت وپی نگاهتم

به گمونت اگه نیستی واسه تو ناراحتم

                           نه عزیزم کور خوندی حالا دیگه من راحتم

هنوزم فکر می کنی توی رویای چشاتم

                          لبام به خنده وا نمیشن به فکر خاطره هاتم

بعد از دست دادنت خیلی من بی کس و کارم

                          واسه حرفای قشنگت هنوزم چشم انتظارم

به گمونت اگه نیستی واسه تو ناراحتم

                           نه عزیزم کور خوندی حالا دیگه من راحتم

افتادم یه گوشه ایی نه که با غم تو ساختم

                            پی انتقا مم و نگی که دنیامو  باختم

فکر نکنی آخریا حرفامو حاشا می کنم 

                            یا تو بخت سیاه تو من خودمو جا می کنم

به گمونت اگه نیستی واسه تو ناراحتم

                           نه عزیزم کور خوندی حالا دیگه من راحتم

۲۰ دی بد جوری دمغ بودم احسا سم گل کرد این آخرین شعری که گفتم

کاش تو بیای اونو از بر بکنی

بخدا ..........

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 16:48  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

 

 

مرگ از ناشناخته می آید

تاریکی از وجود خویش

نقطه پایانی بیش از این باقی نمی ماند

آنگاه که روح بدن را ترک گوید

این عارضه ای است که بشر ترجیح می دهد فراموشش کند

سایه ها و ضجه ها

یکدیگر را در میان جهان در دام هم یافتند

زندگی گذشته تو نفرت انگیز بود

سرنوشت امروز تو همانا عذاب کسی دیگر است

از جان کندنت احساس لذت می کنم

ضمیر ناخودآگاهِ دیوانه ام را می شکافند

از زندگی هیچ نگرفتم ، جز خواری

و از مرگ لذتی بی معنی

آیا امکان دارد که پس از مرگ خشنود باشیم؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 11:14  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 10:58  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

مقصدت هر جا که باشه
           هر جاي دنيا که باشي

                         اونور مرز شقايق

                      پشت لحظه
 ها که باشي 
                              خاطرت باشه که قلبت

                                          سپر ِ بلاي ِ من بود
 
                                              تنها دست ِ تو
 رفيقه 
                                            دست ِ بي رياي ِ من بود
 
                                                          ياور هميشه موٌمن
 
                                                             تو برو سفر سلامت

                                                        غم ِ من نخور که دوريت

                                                                    براي ِ من شده عادت
 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 10:12  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 10:5  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

نا رفیق به این میگنSmiley

**۱ کم نظر بدین بد نیستا**

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 15:4  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 14:54  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 13:31  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 9:26  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 15:49  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 15:44  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 15:43  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

من تو را دوست دارم ... به هر

قيمتی !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 12:41  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

عشق ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 12:31  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

هیچی .........

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 12:30  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 8:41  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 9:8  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

لالا لالا بخواب دنیا خسیسه واسه کم آدمی خوب می نویسه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 9:6  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 11:0  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

به ياد تو .......

 هر وقت به ياد تو مي افتم احساس مي كنم چيزي بايد بنويسم .

چند خط از دريا .چند خط از فرشته ها چند خط از مهرباني ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 10:56  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

 

سکوت را می پذیرم

اگر بدانم روزی با تو ســــخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم

اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

مـــرگ را می پذیرم

اگر بدانم روزی تـــــــو خواهی فهمید کـه

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 10:50  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

 

  کاشکی یک قصه بودی که می شد تورو نوشت 

                                                               کاشکی همسفر بودی توی راه سرنوشت   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 10:45  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

 

خيلي وقت بود دنبال يه فرصت ميگشتم تا بتونم فرياد بزنم.....

 

بگم آهايي آدما دلم گرفته ..دلم از اين همه بي مهري گرفته

 

کجاييد که ببينيد اونقدر بي مهري و بي محبتي ديدم که منم شدم يکي

 

 از خودتون

 

 تا حالا شده با خودت احساس گناه کني؟!احساس گناه از احساسي که

 

 داري...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 10:43  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 10:30  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

بيچاره دخترا اگه خوشگل باشن مي گن عجب جيگريه!

 اگه زشت باشن مي گن کي اينو مي گيره!

اگه تپل باشن مي گن چه گوشتيه!

اگه لاغر باشن مي گن چه مردنيه!

اگه مودبانه حرف بزنن مي گن چه لفظ قلم حرف مي زنه!

اگه رک و راست باشن مي گن چه بي حياست!

 اگه يه خورده فکر کنن مي گن چقدر ناز مي کنه!

 اگه سري جواب بدن مي گن منتظر بود! اگه تند راه برن مي گن داره مي ره سر قرار!

 اگه اروم راه برن مي گن اومده بيرون دور بزنه ول بگرده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 10:22  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 8:43  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

ابر بارنده به دریا گفت گر من نبارم تو کجا دریایی:در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مایی

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 16:43  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

روی دیوار مقابل پنجره ات قلبی کشیدم تا ارزش عشق همیشه در خاطرت باشد امروز کسی را دیدم

که روی همون نقلب نوشت:زبالهای تان را اینجا خالی نکنید

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 16:26  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 16:12  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

اي خدا  HARDدلم FORMAT مكن                 FILD  من  را خالي   بركت    مكن

 

OPTION  غم  را  خدايا   ON  مكن                  FILE   اشكم ر اخدايا  RUN مكن

 

DELTREE كن شاخه هاي غصه  را                   سردي   و  افسردگي را   هرسه  را

 

JUMPER  شادي  بيا تا    SET كنيم                   سيستم      اندوه   را    REST كنيم

 

نام تو  PASSWORD درهاي بهشت                  آدرس E-MAIL سايت  سرنوشت

 

اي   خدا  روز  ازل     CAD  داشتي                       mouseبود اما مگر PADداشتي؟

 

كه    چنين  طرح 3D          مي زدي                     طرح خود بر روي CD  مي زدي

 

تا  نيفتد       BUG    در   انديشه مان                    تا  كه  ويروسي  نگردد   ريشه مان

 

اي   خدا  از  بهر   ما    ايمن   فرست                     بهر دل هاي پر آتش FAN  فرست

 

اي   خدا  حرف   دلم   با    كي   زنم؟                     HELP  مي خواهم  كه F1 مي زنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 15:2  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

به دنبالت مي روم ساحل به ساحل

 

گريزان مي شوم از غمش دريا به دريا

 

به سويش مي روم رويا به رويا

 

به جان دل مي خواهمش حسرت به حسرت

 

از دوريش در ماتمم غم ها به غم ها

 

به شوق ديدنش ديوانه ام مجنون به مجنون

 

بيا و شمع خانه ام باش شعله به شعله

 

به آرزويت بنشسته ام

 

و

 

از دوريت غم بگرفته ام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 14:49  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

وقتي شب به انتها نمي رسه

تنها جاي پر كشيدن قفسه

حالا كه سكوت ما نمي شكنه

بين ما فاصله فرياد مي زنه

زير سقف اين زمستونه كبود

تو بگو گناه من يكي چي بود

يه دفعه قلبا همه سنگي شدن

پس بده دوباره چشماتو به من

ميــــون اين آدمــــاي آهنـــــي

نبايد تو هـــــم دلم رو بشكني

ولي افسوس ديگه انگار خوابيدي

حتي به گريه ي من گوش نمي دي !

وقتي كه پشت سكوت پنجره

حتي لبخند تو رو باد مي بره

وقتي تو غربت خيس كوچه ها

ستاره مي شكنه اما بي صدا

از كدوم طرف بايد به هم رسيد ؟

به كدوم لحجه بايد فرياد كشيد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:43  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه
!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت


 ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتی
م

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:42  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

 
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:40  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

یادت نرود

دستهایت را برایم بفرست

و دستمالی سفید و خیس

می دانم با رفتن تو

دوباره تب خواهم کرد

گفتم برمی گردی

باور نکردی

و اضطراب را از گوشه لبانم چیدی

و من چه سردم بود

با آنکه اصلا باد نمی آمد

راستی چرا سوت قطار را نشنیدم؟!

با آنکه به رنگ چشمانم بود.

وقتی گم می شدی

چون کودکی من در باد.

دیریست از این ریل های متروک

دست و سلام و بوسه ای نمی گذرد

و تو هنوز دستهایت را برایم نفرستاده ای

و دستهای من در امتداد خطوطی موازی

می دود و ذوب می شود

و می دانم

بعد از این شعر

دوباره تب خواهم کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:38  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

آره خسته شدم

ولی با این که خسته شدم اما تا آخرش هستم عزیز

قصه من و تو

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود راند

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...

چقدر این زندگی زیباست

که من بعد از چه طولانی زمانی

یافتم عشق و تو را با هم

تو را من دوست می دارم

اگر چه خوب می دانی

و با تو زندگی زیباست

و بی تو زندگانی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:35  توسط هادی _ ناشناسی از دیار باقی  | 

 
دوست داشتنی بهترين را عرضه مي کند

Welcome To Java Script Code

www.sonycard20.com

.