|
گورستان سرزمین خاطره ها یک روز هم خاطره گوی من خواهد شد
|
چشم هایت پی دیگری بود ومن این را نفهمیده بودم.
درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد
آسمان غم گرفت
هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد.
آنکه سامان غزلهایم از اوست
بی سرو سامانیم را حس نکرد
*غریبه کوچک*
تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای
همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....
تنها تو به صدایم گوش می دهی....
برایت از چه بگویم؟
از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟
تو هم خواهی رفت....
و من می مانم و دنیای تنهایی....
تا به کی انتظار تا به کی انتظار
تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟
شاید من اشتباه می کنم
دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی
تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم
تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت
را با تمام وجود در بر گیرم
و با تمام احساس لمس کنم....
برو....
ولی فکر غریبه کوچک باش
و گفتن كه سگ من نبود
ساده است ستايش گلي
چيدنش و از ياد بردن
كه گلدان را آب بايد داد
درود ...
و اين روزها سبكبالم
و حسي سپيد در درونم به جريان افتاده است و روحم را نوازش ميدهد
و من دوباره زاده شدم ... همين چند شب پيش ...
زاده شدم تا حس كنم تمام مهرباني هايي را كه كمتر لمس كرده ام
زاده شدم تا اول زندگي کنم و سپس بميرم
زاده شدم تا هر صبح با سلامي طلوع و با خاطرات خوش نيمه شب هاي گذشته غروب کنم
زاده شدم تا ترنم رقص ستاره ها را در كهكشان بي نهايت خوشبختي حس كنم
زاده شدم به بهانه ايي ... و به همين بهانه هم زنده خواهم ماند ...

توي شب هاي زمستان رو بخارپشت شيشه
اسمتو نوشتم امّا مي دونم بي تو نمي شه
مي دونم كه با توبودن يه هوايي ديگه داره
اين دل عاشق و تنها طاقت دوري نداره
همه ي شعرامو خواندم كه تو برگردي دوباره
آخه اين دلم بجز توهيچ كسي رودوست نداره
كاش مي شد خاطره هامون دوباره مثل هميشه
زنده شن توفصل سرما روبخار پشت شيشه






يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت
خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت
در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست
آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت
با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی
قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت
من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام
يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت
شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو
بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت





وقتی سکوت می کنم تو فکر اینم که تا کی با من می مونی
وقتی توی چشمات خیره می شم می خوام که از چشمام حرفمو بخونی
وقتی سرمو روی سینه تو میزارم دوست دارم با صدای قلبت آروم بشم
وقتی دلم می گیره دوست دارم با آغوش گرمت تمومه دل تنگیام یادم بره
وقتی بهت می گم دوست دارم مطمئن باش از ته قلبم میگم

بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
او که خوابیده است در این گورسرد بودنش را هیچ کس باور نکرد

با عصایی در دست! "شمع بدم آقا"
خانهء او دیشب مثل گوری تاریک
سرفه سرفه بستر , می شد از خون دریا
دخترک می نالید ناله های آخر
آب می شد از شرم چشم های بابا
هفت شمع خاموش مانده روی دستش
تا که شاید بخرد قرص های او را
"شمع دارم آقا..." باز شب در تکرار
سایه ها سرد سرد رد شدند از آنجا
روی گوری کوچک هفت شمع روشن
شیطان می گرید , پیر مردی تنها
کاش در دهکده عشق فراواني بود توي بازار صداقت کمي ارزاني بود
کاش اگر گاه کمي لطف به هم مي کرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
کاش به حرمتِ دلهاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
کاش دريا کمي از دردِ خودش کم مي کرد قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود
کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل ِ حافظ که پر از معجزه و الهام است کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود
چقدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ِديوانه که باراني بود
کاش سهراب نمي رفت به اين زوديها دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود
کاش دلها پر افسانه نيما مي شد و بيادش همه شب ماه چراغاني بود
کاش اسم ِ همه دخترکان اينجا نام گلهاي پر از شبنم ِ ايراني بود
کاش چشمان پر از پرسش ِ مردم کمتر غرق ِ اين زندگي سنگي و سيماني بود
کاش دنياي دلِ ما شبي از اين شبها غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت، شبي کاش دعايي بکنيم راز اين شعر همين مصرع ِ پاياني بود

Welcome To Java Script Code