|
گورستان سرزمین خاطره ها یک روز هم خاطره گوی من خواهد شد
|
خدایا بشکن ا ین ایینه ها را که من از دیدین آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست ولی از زنده ماندن ناگزیرم
از آنروزیکه دانستم سخن چیست همه گفتند این دختر چه زشت است
کدامین مرد او را می پسندد؟ دریغا دختر ی بی سرنوشت است
سیب دزدیده..........
تو به من خندیدی و ندانستی من با چه دلهره ای سیب را از باغچه همسایه دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید. سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک.
باغبان غضب آلود به من کرد نگاه.تو رفتی و خش خش گام تو تکرار کنان می دهد
آزارم و من اندیشه کنان فکر این پندارم:
(( که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ))

مرا کاشانه چون غمخانه ای بود تو این غمخانه را گلخانه کردی
ز دست قاصدک گل را گرفتم به هر گلبرگ آن صد بوسه دادم
پس از آن با دلی آکنده از شوق به آرامی به گلدانی نهادم

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ، اما
حال که به آن دعوت شدی...
تا میتوانی زیبا برقص...


اگه بری شعرای من دیگه مخاطب ندارن
می خوای بری نگاه بکن ببین گلا تب ندارن
ببین خدا رو خوش میاد دنیا رو از هم بپاشی
خدا رو خوش میاد که تو دیگه پیش من نباشی

ما که بهم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم
یه گوشه ای کنج قفس چادر غم سرت کنم
من عاشقم همینو بس ... غصه نداره بی کسیم
قشنگیه قسمته ماست!! که ما به هم نمی رسیم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگی ام را به تو باور کردم

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهارمون با پائیز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر بازم می آیی به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو می دونم هیچ کس خبرنداره
غصه نخور مسافر تو خوده آسمونی
در آرزوی روزی که بیایی و بمونی

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ........ بنويسيد كه يك مرغ
مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او
در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و
همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر
شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده
است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد
در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا
بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيد........... مهاجر بوده
سحرگاهان همراه با طلوع خورشید
با عشق تو متولد می شوم
تا شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم
اگر باشی از وجودت جان می گیرم
و با نفست زندگی می کنم
و با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم
به اندازه تمام ستاره های اسمان دوستت دارم
همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر بودند
ودر اخر ای افتاب زیبای شرق
از این انتظار سرد خسته شدم
دریابم

یه مهر باطل بزنید رو این شناسنامه برم برای این یه دونه مهر یه عمره که منتظرم
من از صدای نفسام دیگه دارم خسته می شم
فقط یه پرونده بودم که تا ابد بسته می شم
خاطره های لعنتی ولم کنین دارم میرم شما ها زندگی کنین من دیگه باید بمیرم
اگه کسی سراغمو از شماها گرفت بگین اون مث زنده ها نبود یه مرده بود فقط همین

Welcome To Java Script Code