|
گورستان سرزمین خاطره ها یک روز هم خاطره گوی من خواهد شد
|
در فراقش این دل من بینوایی می کند
او برفت و پشت و پا زد بر دل و دنیای من
کار دل را بین که بهرش بیقراری می کند

ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود
در بند نگاه او گرفتار نبود
من ، عاشق و او زعشق من بی خبر است
ای کاش دل و دلبر و دلدار نبود

آنکه ویران شده از یار مرا میفهمد
آنکه تنها شده بسیار ، مرا میفهمد
چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا میفهمد

در باغ دلم جوانه ای باید و نیست
شوق غزل ، ترانه ای باید و نیست
خواهم که تو را بینم اما چه کنم
دیدار تو را بهانه ای باید و نیست

Welcome To Java Script Code